رزم و شهادت حضرت سیدالشهدا علیهالسلام
میآید و انگـار کسی دوروبرش نیست از آنهمه سرباز یکی پشت سرش نیست ذرّات جـهـان یکـسـره در سـلـطه اویند اما به خـداوند، جهان در نظرش نیست با قـامـت راســخ و دلـی تـشـنـۀ دیــدار انگار نه انگار که دیگر پـسرش نیست از ظلمت این دشت پُر از واهمه پیداست خورشید پذیرفته که دیگر قمرش نیست هی تیر پس از تیر پس از تیر پس از تیر آخر به چه رویی بنویسم سپرش نیست؟ گـفـتـم بـه لـبـش جـرعـۀ آبـی بـرسـانـم بالای سرش رفتم و دیدم که سرش نیست «آن شب چه شبی بود که دیدند کواکب» جز نیزه سرگشته کسی همسفرش نیست شاعر چه کند، خواست بیاید به حرم دید بار سفرش هست ولی بال و پرش نیست |